سلام دوست گلم!! امیدوارم از وبلاگم لذت ببرید!! نظر یادتون نره!!! :)

درÛx8cاÙx81ت Ùx83د گاÙx84رÛx8c عÙx83س در Ùx88ب
-->-->--> -->-->-->کوچیک که بودم دو تا خرگوش داشتم علافه ی زیادی بهشون داشتم همیشه باهم بازی می کردیم ظهرا پیشم می خوابیدن....!
اسماشون (انالیز)و(نازگوش)بود.هر دوتاشون دختر بودن،خیلی هم دیگرو دوست داشتن!!
اونا شبا توی قفس می خوابیدن صبح ها میومدن بیرون،یه روز خواب بودم دیدم صدا میاد بلند شدم رفتم دیدم نازگوش همش خودشو می زنه به قفس بعد که منو دید سرش و گذاشت رو انالیز بعد من دیدم انالیز مرده،انالیز و برداشتم بغل کردم فقط گریه می کردم،نازگوش اومد بغلم پیش انالیز گرفت خوابید بعد 5 دقیقه مامانم اینا اومدن خونه دیدن من دارم گریه می کنم و انالیزو نازگوش بغلمن بعد انالیزو بردن دفن کردن بعد من با نازگوش نشسته بودم گریه می کردم روز بعد از مدرسه بر گشتم دیدم نازگوش نیست مامانم اونو ازاد کرده بود بره و من تنهای تنها با غم انالیز مونده بودم و گریه می کردم...!!!!
برچسب:
نویسنده: اریسا نیک بخت